غزل · انوری
غزل شماره ۸۱ - صبر کن ای تن که آن بیداد هجران بگذرد...
1
صبر کن ای تن که آن بیداد هجران بگذرد
راحت تن چون که بگذشت آفت جان بگذرد
2
خویشتن در بند نیک و بد مکن از بهر آنک
زشت و خوب و وصل و هجران درد و درمان بگذرد
3
روزگاری می گذار امروز از آن نوعی که هست
کانچه مردم بر خود آسان کرد آسان بگذرد
4
تا در این دوری ز داروی و ز درمان چاره چیست
صبر کن چندان که این دوران دونان بگذرد
5
گرچه مهجورم تن اندر درد هجران کی دهم
روزی آخر یاد ما بر یاد جانان بگذرد
6
گرچه در پیمان تست این دم چنان غافل مباش
کین جهان مختصرآباد ویران بگذرد
7
ماه رویا تکیه بر عشق من و خوبی خویش
بس مکن زیرا که هم این و هم آن بگذرد
8
شرم دار آخر که هردم الغیاث انوری
تازه بر سمع بزرگان خراسان بگذرد