غزل · انوری
غزل شماره ۹۳ - درد تو صدهزار جان ارزد...
1
درد تو صدهزار جان ارزد
گرد تو نور دیدگان ارزد
2
نه غمت را بها به جان بکنم
که برآنم که بیش از آن ارزد
3
گرچه بر من یزید عشق غمت
دل و عقل و تن و روان ارزد
4
هجر تو بر امید وصل خوشست
دزد مطبخ جزای خوان ارزد
5
از ظریفان به خاصه از چو تویی
قصد جانی هزار جان ارزد
6
درد از چاکرت دریغ مدار
سگ کوی تو استخوان ارزد
7
یاد کن بنده را به یاد کنی
دزد دشنام پاسبان ارزد