غزل · انوری
غزل شماره ۱۳۷ - من آن نیم که مرا بی تو جان تواند بود...
1
من آن نیم که مرا بی تو جان تواند بود
دل زمانه و برگ جهان تواند بود
2
نهان شد از من بیچاره راز محنت تو
قضای بد ز همه کس نهان تواند برد
3
خوش آنکه گویی چونی همی توانی نه
در این چنین سر و توشم توان تواند بود
4
اگر ز حال منت نیست هیچ گونه خبر
که حال من ز غمت بر چه سان تواند بود
5
چرا اگر به همه عمر ناله ای شنوی
به طعنه گویی کار فلان تواند بود
6
جفا مکن چه کنی بس که در ممالک حسن
برات عهد و وفا ناروان تواند بود
7
در این زمانه هر آوازه کز وفا فکنند
همه صدای خم آسمان تواند بود
8
اگر ز عهد و وفا هیچ ممکنست نشان
در این جهان چو نیابی در آن تواند بود