غزل · انوری
غزل شماره ۱۴۴ - وصلت به آب دیده میسر نمی شود...
1
وصلت به آب دیده میسر نمی شود
دستم به حیله های دگر درنمی شود
2
هرچند گرد پای و سر دل برآمدم
هیچم حدیث هجر تو در سر نمی شود
3
دل بیشتر ز دیده بپالود و همچنان
یک ذره ش آرزوی تو کمتر نمی شود
4
با آنکه کس به شادی من نیست در غمت
زین یک متاعم این همه درخور نمی شود
5
گفتم که کارم از غم عشقت به جان رسید
گفتی مرا حدیث تو باور نمی شود
6
جانا از این حدیث ترا خود فراغتیست
گر باورت همی شود و گر نمی شود
7
گویی چو زر شود همه کارت چو زر بود
کارت ز بی زریست که چون زر نمی شود
8
منت خدای را که ز اقبال مجد دین
رویم از این سخن به عرق تر نمی شود
9
در هیچ مجلس نبود تا چو انوری
یک شاعر و دو سه توانگر نمی شود
10
چندانک از زمانت برآید بگیر نقد
در خاوران نیم که میسر نمی شود