کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۴۸ - ز هجران تو جانم می برآید...

1

ز هجران تو جانم می برآید

بکن رحمی مکن کاخر نشاید

2

فروشد روزم از غم چند گویی

که می کن حیله ای تا شب چه زاید

3

سیه رویی من چون آفتابست

به روز آخر چراغی می بباید

4

به یک برف آب هجرت غم چنان شد

که از خونم فقعها می گشاید

5

گرفتم در غمت عمری بپایم

چه حاصل چون زمانه می نپاید

6

درین شبها دلم با عشق می گفت

که از وصلت چه گویم هیچم آید

7

هنوز این بر زبانش ناگذشته

فراقت گفت آری می نماید

متن شعر کپی شد.