غزل · انوری
غزل شماره ۱۸۳ - تا رنگ مهر از رخ روشن گرفته ام...
1
تا رنگ مهر از رخ روشن گرفته ام
بی رنگ او ببین که چه شیون گرفته ام
2
دریای من غذای دل تنگ من شدست
دریای کشتیی که به سوزن گرفته ام
3
آهن دلا دلم ز فراق تو بشکند
کو را به دست صبر در آهن گرفته ام
4
یک روز دامن تو بگیرم که چند شب
در تو به اشک خویش به دامن گرفته ام
5
تا خود مرا ز بهر تو بودست دوستی
زان بی تو خویشتن را دشمن گرفته ام
6
ترسم که جان من کم من گیرد از جهان
کز جمله جهان کم جان من گرفته ام