غزل · انوری
غزل شماره ۱۹۰ - دردا و دریغا که دل از دست بدادم...
1
دردا و دریغا که دل از دست بدادم
واندر غم و اندیشه و تیمار فتادم
2
آبی که مرا نزد بزرگان جهان بود
خوش خوش همه بر باد غم عشق تو دادم
3
با وصل تو نابوده هنوزم سر و کاری
سر بر خط بیداد و جفای تو نهادم
4
دل در سخن زرق زراندود تو بستم
تا در غم تو خون دل از دیده گشادم
5
مپسند که با خاک برم درد فراقت
چون دست غم عشق تو برداد به بادم
6
با آنکه نباشی نفسی جز به خلافم
هرگز نفسی جز به رضای تو مبادم