کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۰۴ - داری خبر که در غمت از خود خبر ندارم...

1

داری خبر که در غمت از خود خبر ندارم

وز تو بجز غم تو نصیبی دگر ندارم

2

هستم به خاک پای و به جان و سرت به حالی

کامروز در غم تو سر پای و سر ندارم

3

منمای درد هجر از این بیشتر که دانی

از حد گذشت و طاقت ازین بیشتر ندارم

4

دردا که بر امید وصال تو در فراقت

از من اثر نماند و ز وصلت اثر ندارم

5

ای جان و دل ببرده و در پرده خوش نشسته

هان تا ز روی راز نهان پرده برندارم

6

اشک چو سیم دارم و روی چو زر ازین غم

کاندر خور جمال و رخت سیم و زر ندارم

7

دارم ز غم هزار جگر خون و انوری را

شب نیست تا به خون جگر دیده تر ندارم

متن شعر کپی شد.