غزل · انوری
غزل شماره ۲۲۱ - ترا من دوست می دارم ندانم چیست درمانم...
1
ترا من دوست می دارم ندانم چیست درمانم
نه روی هجر می بینم نه راه وصل می دانم
2
نپرسی هرگز احوالم نسازی چاره کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
3
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
مکن تکلیف ناواجب که بی دل صبر نتوانم
4
اگر با من نخواهی ساخت جانم همچو دل بستان
که بی وصل تو اندر دل وبال دل بود جانم