غزل · انوری
غزل شماره ۳۰۱ - بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانی...
1
بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانی
بس راحتی ندارم باری ز زندگانی
2
ای بخت نامساعد باری تو خود چه چیزی
وی یار ناموافق آخر تو با که مانی
3
جانی خراب کردم در آرزوی رویت
روزم سیاه کردی دردا که می ندانی
4
گفتی ز رفتن آمد آنکه بدی برویت
بایست طیره رویی رو جان که ننگ جانی
5
عمری به باد دادم اندر پی وصالت
تا خود چه گونه باشد احوال این جهانی