غزل · اوحدی
غزل شماره ۴ - قراری چون ندارد جانم اینجا...
1
قراری چون ندارد جانم اینجا
دل خود را چه می رنجانم اینجا؟
2
سر عاشق کله داری نداند
بنه کفشی، که من مهمانم اینجا
3
مرا گفتی: کز آنجا آگهی چیست؟
چه می پرسی، که من حیرانم اینجا
4
نه او پنهان شد از چشمم، که من نیز
ز چشم مدعی پنهانم اینجا
5
اگر بتوان حدیثی گوی از آن روی
که من بی روی او نتوانم اینجا
6
نگارینی که سرگرداند از من
نگردانی، که سرگردانم اینجا
7
مرا با دوست پیمانی قدیمست
بدان پیوند و آن پیمانم اینجا
8
ز زلفش برد ما غم هست بویی
چنین زنده به بوی آنم اینجا
9
به درد اوحدی دلشاد گشتم
که آن لب می کند درمانم اینجا