غزل · اوحدی
غزل شماره ۵ - شب و روز مونس من غم آن نگار بادا...
1
شب و روز مونس من غم آن نگار بادا
سر من بر آستان سر کوی یار بادا
2
دلش ارچه با دل من به وفا یکی نگردد
به رخش تعلق من، نه یکی، هزار بادا
3
چو رضای او در آنست که دردمند باشم
غم و درد او نصیب من دردخوار بادا
4
ز ملامت رقیبان نکند گذار بر من
که بت من از رقیبان به منش گذار بادا
5
سخن کنار پر خون که مراست هم بگویم
به میان لاغر او، که درین کنار بادا
6
چو باختیار کردم دل و جان فدای آن رخ
گر ازو کنم جدایی نه باختیار بادا
7
به من، ای صبا، نسیمی ز بهار دولت او
برسان، که سال و ماهت همه نو بهار بادا
8
چه کند مرا رقیبش همه سال دور از آن رخ؟
که چو من بدرد دوری همه ساله زار بادا
9
لب او چو باز پرسد دل عاشقان خود را
دل ریش اوحدی نیز در آن شمار بادا