غزل · اوحدی
غزل شماره ۶ - پیر ریاضت ما عشق تو بود، یارا...
1
پیر ریاضت ما عشق تو بود، یارا
گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را
2
پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس
من جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا
3
روزی حکایت ما ناگه به گفتن آید
پوشیده چند داریم این درد بی دوا را؟
4
تا کی خلی درین دل پیوسته خار هجران؟
مردم ز جورت، آخر مردم، نه سنگ خارا
5
آخر مرا ببینی در پای خویش مرده
کاول ندیده بودم پایان این بلا را
6
باد صبا ندارد پیش تو راه، ورنه
با نالهای خونین بفرستمی صبا را
7
چون اوحدی بنالد، گویی که: صبر می کن
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا