غزل · اوحدی
غزل شماره ۹ - مبارک روز بود امروز، یارا...
1
مبارک روز بود امروز، یارا
که دیدار تو روزی گشت ما را
2
من آن دوزخ دلم، یارب، که دیدم
به چشم خود بهشت آشکارا
3
نه مهرست این، که داغ دولتست این
که بر دل بر ز دست این بی نوا را
4
ز یک نا گه چه گنج دولتست این؟
که در دست اوفتاد این بی نوا را
5
درین حالت که من روی تو دیدم
عنایت هاست با حالم خدا را
6
هم آه آتشینم کارگر بود
که شد نرم آن دل چون سنگ خارا
7
مرا تشریف یک پرسیدنت به
ز تخت کیقباد و تاج دارا
8
بکش زود اوحدی را، پس جدا شو
که بی رویت نمی خواهد بقا را