غزل · اوحدی
غزل شماره ۱۷ - پیش آر، ساقی، آن می چون زنگ را...
1
پیش آر، ساقی، آن می چون زنگ را
تا ما براندازیم نام و ننگ را
2
امشب زرنگ می برافروز آتشی
تا رنگ پوش ما بسوزد رنگ را
3
بی روی او چون عود می سوزد تنم
مطرب، تو نیز آخر بساز آن چنگ را
4
با فقیه از عقل می گوید سخن
عقلی نبودست این فقیه دنگ را
5
بی او نباشد دور اگر گریان شوم
دوری بگریاند کلوخ و سنگ را
6
ای همرهان، پیش دهان تنگ او
یاد آورید این عاشق دلتنگ را
7
وی ساربان، طاقت نداری پای ما
سرباز کش یک لحظه پیش آهنگ را
8
ناچار باشد هر فراقی را اثر
وانگه فراق یار شوخ شنگ را
9
ای آنکه کردی رخ به جنگ اوحدی
او صلح می جوید، رها کن جنگ را