کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۸ - زخمی، که بر دل آید ، مرهم نباشد او را...

1

زخمی، که بر دل آید ، مرهم نباشد او را

خامی که دل ندارد این غم نباشد او را

2

گفتی که: دل بدوده، من جان همی فرستم

زیرا که با چنان رخ دل کم نباشد او را

3

عیسی مریم از تو گر باز گردد این دم

این مرده زنده کردن دردم نباشد او را

4

گویند: ازو طلب دار آیین مهربانی

نه نه، طلب ندارم، دانم نباشد او را

5

از پیش هیچ خوبی هرگز وفا نجستم

زیرا وفا و خوبی باهم نباشد او را

6

از چشم من خجل شد ابر بهار صد پی

او گر چه بربگرید، این نم نباشد او را

7

این گریه کاوحدی کرد از درد دوری او

گر بعد ازین بمیرد ماتم نباشد او را

متن شعر کپی شد.