غزل · اوحدی
غزل شماره ۳۰ - نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او را...
1
نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او را
چراغی کش تو باشی نور با مردن چه کار او را؟
2
اگر نه دامن از گوهر بریزد چون فلک شاید
که هر صبحی تو برخیزی چو خورشید از کنار او را
3
دلم لعل لبت بر دست، اگر پوشیده می داری
من اینک فاش می گویم! به نزدیک من آر او را
4
مجو آزار آن بیدل، که از سودای وصل تو
دلش پیوسته در بندست و جان در زیر بار او را
5
سر زلفت پریشانی بسی کرد، از به چنک آید
بده تا بی و بر بند و به دست من سپار او را
6
بحال اوحدی هرگز نکری التفات اکنون
چو می گویی، غلام ماست، یاری نیک دار او را
7
نگاهی کن درو یک بار و او را بنده خود خوان
گذاری کن برو یک روز و خاک خود شمار او را