کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۹۹ - دل به صحرا می رود، در خانه نتوانم نشست...

1

دل به صحرا می رود، در خانه نتوانم نشست

بوی گل برخاست، در کاشانه نتوانم نشست

2

گر کنم رندی، سزد، کندر جوانی وقت گل

محتسب داند که: من پیرانه نتوانم نشست

3

عاقلی گر صبر آن دارد که بنشیند، رواست

من که عاشق باشم و دیوانه نتوانم نشست

4

زان چنین در دانهای خال او دل بسته ام

کندرین دام بلا بی دانه نتوانم نشست

5

هر کسی با آشنایی راه صحرایی گرفت

من چنین در خانه ای بیگانه نتوانم نشست

6

من که از هستی چو فرزین رفته باشم بارها

بر بساط بیدلی فرزانه نتوانم نشست

7

روی خود را بر کف پایش بمالم همچو سنگ

بعد ازین با زلفش ار چون شانه نتوانم نشست

8

عقل عیبم می کند: کافسانه خواهی شد به عشق

گو: همی کن، من بدین افسانه نتوانم نشست

9

گر کنم رندی، روا باشد، که در سن شباب

محتسب داند که: سالوسانه نتوانم نشست

10

اوحدی، گو، زهد خود می ورز، من باری به نقد

بشکنم پیمان، که بی پیمانه نتوانم نشست

متن شعر کپی شد.