کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۸۷ - از عشق تو جان نمی توان برد...

1

از عشق تو جان نمی توان برد

وز وصل نشان نمی توان برد

2

بر خوان رخت ز بیم آن زلف

دستی به دهان نمی توان برد

3

دارم به لب تو حاجتی، لیک

نامش به زبان نمی توان برد

4

داری دهنی، که از لطافت

ره بر سر آن نمی توان برد

5

چون چشم تو پیش عارضت راه

بی تیر و کمان نمی توان برد

6

گر چه کمر تو پیچ پیچست

با او به زیان نمی توان برد

7

کاری که کمر کند چو زلفت

هر سر به میان نمی توان برد

8

از غارت چشمت اندرین شهر

رختی به دکان نمی توان برد

9

بر سینه اوحدی ز عشقت

داغیست، که آن نمی توان برد

متن شعر کپی شد.