غزل · اوحدی
غزل شماره ۱۸۸ - دل باز در سودای او افتاد و باری می برد...
1
دل باز در سودای او افتاد و باری می برد
جوری که آن بت می کند بی اختیاری میبرد
2
چندیست تا بر روی او آشفته گشته این چنین
نه سر به جایی می کشد، نه ره به کاری می برد
3
من در بلای هجر او زانم بتر کز هر طرف
گویند: می چیند گلی، یا رنج خاری می برد
4
با دل بسی گفتم، کزو بگسل، چو نشیند این سخن
من نیز هم بگذاشتم تا: روزگاری می برد
5
ای مدعی، گر پای ما در بند بینی شکر کن
تا تو نپنداری کسی زین جا شکاری می برد
6
عشق ار نمی سازد مرا معذور باید داشتن
کز تشنگی پنداشتم: آن می خماری می برد
7
تا چند گویی:اوحدی یاری نمی خواهد ز کس
یارش که باشد؟ چون جفا از دست یاری می برد