غزل · اوحدی
غزل شماره ۱۹۳ - هوست معتکف خانه خمارم کرد...
1
هوست معتکف خانه خمارم کرد
عشقت از صومعه و مدرسه بیزارم کرد
2
خاطرم را ز حدیث دو جهان باز آورد
لب لعل تو به یک عشوه، که در کارم کرد
3
شورها در سر و با خلق نمی یارم گفت
زخمها بر دل و فریاد نمی یارم کرد
4
می شنیدم که: شود نیک به شربت بیمار
شربتی داد خیال تو، که بیمارم کرد
5
من ندانم سبب گرم و گدازی که مراست
تا چه زورست و تعدی که چنین زارم کرد؟
6
سایه ای بودم و عکس تو بپوشید مرا
ذره ای بودم و نور تو پدیدارم کرد
7
دیده تا باز گشودم بتو، اندیشه ببست
در بر وی همه و روی به دیوارم کرد
8
آنکه اندر عقب من به تعبد کوشید
بعد ازین حال ندانست که انکارم کرد
9
مرده بودم، به سخن های تو گشتم زنده
خفته بودم، صفت حسن تو بیدارم کرد
10
باده هر که چشیدم سبب مستی بود
اوحدی زان قدحی داد، که هشیارم کرد