غزل · اوحدی
غزل شماره ۲۰۸ - چو دل شد زان او هرگز نمیرد...
1
چو دل شد زان او هرگز نمیرد
چو خورد از خوان او هرگز نمیرد
2
به سر می گردم از عشقش، چو دانم
که سرگردان او هرگز نمیرد
3
تن عاشق بمیرد در جدایی
ولیکن جان او هرگز نمیرد
4
به دردش گر دلم زین پیش می مرد
پس از درمان او هرگز نمیرد
5
تنم را پر شود پیمانه عمر
ولی پیمان او هرگز نمیرد
6
به زندان عزیزی در شد این دل
که در زندان او هرگز نمیرد
7
روان اوحدی را هست حکمی
که بی فرمان او هرگز نمیرد