غزل · اوحدی
غزل شماره ۲۱۰ - رخش، روابود، ار اسب دلبری تازد...
1
رخش، روابود، ار اسب دلبری تازد
که گوی سیم به چوگان مشک می بازد
2
ز ذره بیشترندش کنون هواداران
سزا بود که دل از مهر ما بپردازد
3
چه پردها بدرانید عشق او برما!
نگه کنیم دگر تا: چه پرده میسازد؟
4
به دست کوته ما این گرو نشاید برد
ز زلف او که درازست وتیر دریازد
5
میان ما سخنی چند اندرونی رفت
زبان چو شمع ببر، تا برون نیندازد
6
بسی که از دهن او شکر شود در تنگ
ز شرم او نه عجب گر نبات بگدازد
7
چه کم شود ز درخت بلند قامت دوست؟
به کار اوحدی ار سایه ای بر اندازد