کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۱۷ - فتنه از چرخ و قیامت ز زمین برخیزد...

1

فتنه از چرخ و قیامت ز زمین برخیزد

اگر آن چشم کمان کش به کمین برخیزد

2

ای بسا خانه! که بر اسب شود تنگ و سوار

تا سواری چو تو از خانه زین برخیزد

3

چشم و رخسار پریوش، که تو داری امروز

روز فردا مگر از خلد برین برخیزد

4

باغبان قد ترا دید و همی گفت به خود:

سرو دیگر چه نشانیم؟ گر این این برخیزد

5

بهر بوسیدن پای تو سر و روی مرا

سر آن نیست که از روی زمین برخیزد

6

تخت ضحاک تو داری، که دو گیسوی دراز

چون دو مارت ز یسار و ز یمین برخیزد

7

آنکه سرمست شبی پیش تو بتواند خفت

نیست هشیار که تا روز پسین برخیزد

8

قد و بالای چنان راست مخالف ز چه شد؟

با دل من که چو گویم: بنشین برخیزد

9

ماه تا روی ترا دید و برو دل بنهاد

بیم آنست که با مهر به کین برخیزد

10

در سر زلف تو هر چینی شهری هندوست

که شنید این همه هندو؟ که ز چین برخیزد

11

اوحدی را به رخت دل نه شگفت ار برخاست

که به روی تو عجب نیست که دین برخیزد

متن شعر کپی شد.