غزل · اوحدی
غزل شماره ۲۲۴ - تا رسم جگرخواری پیش تو روا باشد...
1
تا رسم جگرخواری پیش تو روا باشد
عشق ترا مشکل کاری به نوا باشد
2
شمشماد همی لرزد چون بید ز بالایت
بالای چنین، رعنا در شهر بلا باشد
3
زین سان که گریبانم بگرفت غم عشقت
این خرقه که می بینی یک روز قبا باشد
4
من میکنم آن طاعت کز بنده سزد، لیکن
شرطست که نگریزی، گر روز جزا باشد
5
خلقی ز پیت پویان، مهر تو به جان جویان
زین جمله دعا گویان تا بخت کرا باشد؟
6
آب غم عشق تو بگذشت ز سر ما را
وآنگه تو ز بی رحمی بگذاشته تا: باشد
7
لعلت نکند سعیی در چاره کار من
بیچاره کسی کو را کاری به شما باشد
8
غم را که بها نبود در شهر کسان هرگز
آن روز که من جویم شهریش بها باشد
9
گر خوب شود کاری، از طلعت خود گیری
ور زشت شود، تاوان بر طالع ما باشد
10
گفتی که: روا گردد از من همه حاجت ها
مرد اوحدی از عشقت، آخر چه روا باشد؟