کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۲۷ - نمی بینم بت خود را، نمی دانم کجا باشد؟...

1

نمی بینم بت خود را، نمی دانم کجا باشد؟

دلم آرام چون گیرد؟ که جان از وی جدا باشد

2

کسی حال دل مجروح من داندکه: همچون من

به سودایی گرفتار و به دردی مبتلا باشد

3

من اندر مذهب عشقش بزرگین طاعت آن دانم

که سر بر آستان او و دستم بر دعا باشد

4

چو روی او نمی بینم نباشد دیده را سودی

وگر خود خاک کوی او سراسر توتیا باشد

5

به گرد دانه خالش کسی گردد که روز و شب

در آب دیده سرگردان بسان آسیا باشد

6

نگارا، از وصال خویش ما را شادمان گردان

اگر چه منصب وصل تو بیش از حدما باشد

7

مراد اوحدی یکشب ز وصل خود روا گردان

وزان پس گر دل او را برنجانی روا باشد

متن شعر کپی شد.