کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۲۹ - بهار و بوستان ما سر کوی تو بس باشد...

1

بهار و بوستان ما سر کوی تو بس باشد

چراغ مجلس ما پرتو روی تو بس باشد

2

برای نزهت ار وقتی بیارایند جنت را

مرا از هر که در جنت نظر سوی تو بس باشد

3

به خون خوردن میموزان دل ما را به خوان غم

که ما را خود جگر خوردن ز پهلوی تو بس باشد

4

اگر خواهی که: جفت غم کنی خلق جهانی را

اشارت گونه ای از طاق ابروی تو بس باشد

5

گرت سودای آن دارد که: که ملک چین به دست آری

سوادی از سر آن زلف هندوی تو بس باشد

6

ز شوق کعبه گو: حاجی، بیابان گیر و زحمت کش

طواف عاشقان گرد سر کوی تو بس باشد

7

به خون اوحدی دست نگارین را چه رنجانی؟

که او را شیوه ای از چشم جادوی تو بس باشد

متن شعر کپی شد.