کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۳۳ - گدایی را که دل در بند یار محتشم باشد...

1

گدایی را که دل در بند یار محتشم باشد

دلش هم خوابه اندوه و جانش جفت غم باشد

2

حرامست ار کند روزی دلش میلی به بستانی

همایون دولتی کش چون تو باغی در حرم باشد

3

ز چشم لطف بر احوال مسکینان نظر میکن

که سلطان دولتی گردد، چو میلش بر حشم باشد

4

به غیر از نم نمیبیند ز دست گریه چشم من

بصر مشکل ببیند چونکه غرق آب و نم باشد

5

مکن دعوت به شیرینی مرا ز آن لب که در جنت

خسیسی گوید از حلوا، که در بند شکم باشد

6

چو بر جانم زدی زخمی، به لطفش مرهمی می نه

ز بهر این دل خسته نکو بنگر که هم باشد

7

چنین معشوقه ای در شهر و آنگه دیدنش مشکل

کسی کز پای بنشیند به غایت بی قدم باشد

8

بساز، ای اوحدی، چون زر نداری، در جفای او

که اندر کشور خوبان جفا بر بی درم باشد

متن شعر کپی شد.