غزل · اوحدی
غزل شماره ۲۴۸ - چون من سر تو دارم سامانم از که باشد؟...
1
چون من سر تو دارم سامانم از که باشد؟
دردم تو می فرستی، درمانم از که باشد؟
2
گفتی: برو ز پیشم، خود می روم، ولیکن
زین غصه گر بمیرم تاوانم از که باشد؟
3
چون در فراق خویشم زار و ضعیف کردی
گر بار غم کشیدن نتوانم، از که باشد؟
4
دردم همی فرستی هر ساعت از برخود
باز آر به درد دوری درمانم، از که باشد؟
5
چون بوسه ای به زاری هرگز نمی دهی تو
گر بعد ازین به زورت بستانم، از که باشد؟
6
دوشم به طنز گفتی: کز کیست این فغانت؟
زخم تو می خورم من، افغانم از که باشد؟
7
جوری که می پسندی بر اوحدی نهانی
گر در میان مردم برخوانم، از که باشد؟