غزل · اوحدی
غزل شماره ۲۸۴ - خانه خالی شد و در کوی دل اغیار نماند...
1
خانه خالی شد و در کوی دل اغیار نماند
همه غم رفت و ه بغیر از غم آن یار نماند
2
گر چه در پای دلم خار جفا بود، دگر
گل به دست آمد و در پای دلم خار نماند
3
آن گروهی که به آزار دلم کوشیدند
چون برفتند دگر هیچ دلازار نماند
4
دشمن از غصه من علت بیماری داشت
دوستان مژده، که آن ناخوش بیمار نماند
5
چشم من بر سر خاک درش از شوق امشب
سیل خونین صفتی ریخت، که دیوار نماند
6
ناله میکردم و گفت: اوحدی، این روزی دو
قصه بسیار نگوییم، که بسیار نماند