کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۰۰ - هر نفسی عشق او بی دل و دینم کند...

1

هر نفسی عشق او بی دل و دینم کند

آتش سودای او خاک زمینم کند

2

نور بپاشد ز روی، باز بپوشد به موی

بیدل از آن می شوم، عاشق ازینم کند

3

تا بگشایم به دم، بند طلسم قدم

نام بزرگین خود نقش نگینم کند

4

گر بگزیند مرا از پی کشتن بود

زان نشود شادمان دل که گزینم کند

5

گر بگشایم ز لب مهر خموشی دمی

روی چو مهرش سبک میل به کینم کند

6

رخ چو به کار آورم، طاق دو ابروی او

با غم و با درد خود جفت و قرینم کند

7

هر غم و رنجی که هست بر دل من مینهد

این همه دانی که چه؟ تا همه بینم کند

8

هم شب اول که دل طره او دید ، گفت:

زلف کمند افگنش قصد کمینم کند

9

چون به کمان غمش دست کشیدن برم

آخر کار، اوحدی، در پی اینم کند

متن شعر کپی شد.