غزل · اوحدی
غزل شماره ۳۲۰ - چون دو زلفش سر بر آن رخسار گلگون می نهند...
1
چون دو زلفش سر بر آن رخسار گلگون می نهند
آه و اشک من سر اندر کوه و هامون می نهند
2
از لب چون خون و آن روی چو آتش هر دمی
این دل شوریده را در آتش و خون می نهند
3
دور بینانی که دیدند آب خیز چشم من
دامنم را چون کنار آب جیحون می نهند
4
ساقیان مجلس عشق از برای قتل ما
در لب خود نوش و اندر باده افیون می نهند
5
در دل ما جای دارند این شگرفان روز و شب
گر چه ما را از میان کار بیرون می نهند
6
مدعی گفت: اوحدی باز آمدست از عشق او
زیر دیگ عشق او خود آتش اکنون می نهند
7
قصه دلسوز ما قومی که دیدند، ای عجب!
بر دل ما تهمت آسودگی چون می نهند؟