کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۷۳ - باز پیوند، که دوری به نهایت برسید...

1

باز پیوند، که دوری به نهایت برسید

چاره درد دلم کن، که به غایت برسید

2

هیچ بر من نکنی چشم عنایت از خشم

تا دگر بار به گوشت چه حکایت برسید؟

3

رحمتی کن، که ز هجران تو حال دل من

قصه ای شد، که به هر شهر و ولایت برسید

4

جان همی دادم اگر زانکه خیال تو نه زود

یاد می داد دل من که عنایت برسید

5

خط سبز تو مرا در خطر انداخته بود

بوی آن زلف سیاهم به حمایت برسید

6

خبرت نیست که در عشق تو از دشمن و دوست

بر من خسته چه بیداد و جنایت برسید؟

7

اوحدی راز دل خویش بپوشید ولی

همه آفاق حدیثش به روایت برسید

متن شعر کپی شد.