کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۹۲ - نیک میخواهی که: از خود دورم اندازی دگر...

1

نیک میخواهی که: از خود دورم اندازی دگر

و آن دل سنگین ز مهر من بپردازی دگر

2

آتشی در من زدی از هجر و میگویی: مسوز

با من مسکین سر گردان نمیسازی دگر

3

دل ز من بردی و گویی: با تو بازی میکنم

راست میپرسی؟ به خون من همی بازی دگر

4

پرده ای انداختی بر روی و سیلی در گذار

تا مرا در آتش اندوه نگدازی دگر

5

زان همی ترسم که: چون فارغ شوی از قتل من

روی را رنگین کنی و زلف بترازی دگر

6

بسته ای بر دیگرانم باز و می دانم که چیست؟

ایمنم کردی که پنهان بر سرم تازی دگر

7

سختم از حضرت جدا کردی و از درگاه دور

آه! اگر بر حال من چشمی بیندازی دگر

8

مفلس و بیمایه مگذارم چنین، گر هیچ وقت

تازه خواهی کرد با من عهد انبازی دگر

9

اوحدی را خون همی ریزی، که دورش میکنی

صوفی کافر نخواهی کشتن، ای غازی، دگر

متن شعر کپی شد.