کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۰۹ - یار ار نمی کند به حدیث تو گوش باز...

1

یار ار نمی کند به حدیث تو گوش باز

عیبی نباشد، ای دل مسکین، بکوش باز

2

چون پیش او ز جور بنالی و نشنود

درمانت آن بود که بر آری خروش باز

3

هر گه که پیش دوست مجال سخن بود

رمزی سبک در افکن و می شو خموش باز

4

ای باد صبح، اگر بر آن بت گذر کنی

گو: آتشم منه، که در آیم به جوش باز

5

حیران از آن جمال چنانم که بعد ازین

گر زهر می دهی نشناسم ز نوش باز

6

گفتی به دل که: صبر کن، او بی قرار شد

دل را خوشست با سخنانت به گوش باز

7

خواهم بر آستان تو یک شب نهاد سر

آن امشبست گر نبرندم به دوش باز

8

چون سعی ما به صومعه سودی نمی کند

زین پس طواف ما و در می فروش باز

9

گر اوحدی به هوش نیاید شگفت نیست

مست غم تو دیرتر آید به هوش باز

متن شعر کپی شد.