کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۲۸ - چنین که بسته شدم باز من به زلف چو بندش...

1

چنین که بسته شدم باز من به زلف چو بندش

خلاص من متصور کجا شود ز کمندش؟

2

به رنگ چهره او گر نگه کند گل سوری

ز شرم سرخ برآید، ز خوی گلاب برندش

3

چه آب در دهن آید نبات را ز لب او؟

اگر به کام رسد ذوق آن لبان چو قندش

4

ز بهر چشم بدانش به نیک خواه بگویم

که: بامداد بخوری بکن ز عود و سپندش

5

ستمگرا، دل هر کس که مبتلای تو گردد

به عقل باز نیارد دگر نصیحت و پندش

6

فگنده ام دل خود را چو خاک بر سر راهت

که بگذری و مشرف کنی به نعل سمندش

7

ز دور می نگر، ای اوحدی، که دیرتر افتد

به دست کوته ماه میوه درخت بلندش

متن شعر کپی شد.