کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۴۴ - گر بنگری در آینه روزی صفای خویش...

1

گر بنگری در آینه روزی صفای خویش

ای بس که بی خبر بدوی در قفای خویش

2

ما را زبان ز وصف و ثنای تو کند شد

دم در کشیم، تا تو بگویی ثنای خویش

3

منگر در آب و آینه زنهار! بعد ازین

تا نازنین دلت نشود مبتلای خویش

4

معذور دار، اگر قمرت گفته ام، که من

مستم، حدیث مست نباشد بجای خویش

5

ما را تویی ز هر دو جهان خویش و آشنا

بیگانگی چنین مکن، ای آشنای خویش

6

یک روز پیرهن ز فراقت قبا کنم

وانگه به قاصدان تو بخشم قبای خویش

7

چون گشت اوحدی ز دل و جان گدای تو

ای محتشم، نگاه کن اندر گدای خویش

متن شعر کپی شد.