کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۴۵ - مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش...

1

مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش

ناگاه در کمند تو رفتم به پای خویش

2

صدبار گفته ام دل خود را بدین هوس:

کای دل به قتل خویشتنی رهنمای خویش

3

وقتی علاج مردم بیمار کردمی

اکنون چنان شدم که ندانم دوای خویش

4

باشد بجای خویش اگرم سرزنش کنی

تا پیش ازین چرا ننشستم بجای خویش؟

5

پیش تو نیست روی سخن گفتنم، مگر

بر دست قاصدی بفرستم دعای خویش

6

گو: بوسه ای بده، لبت ار می کشد مرا

باری گرفته باشم ازو خون بهای خویش

7

ای اوحدی، چو همت او بر هلاک تست

شرط آن بود که سعی کنی در فنای خویش

متن شعر کپی شد.