کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۷۳ - فاش گشت آن ماجری، کز مرد و زن پوشیده ام...

1

فاش گشت آن ماجری، کز مرد و زن پوشیده ام

سر به سر گفتند آن کو تن به تن پوشیده ام

2

دوست تا احوال ما بشنید رحمت کرد و لطف

خود حدیثی گفتنی بود این که من پوشیده ام

3

چون مرا خاموش بینی از شکیبایی، بدانک

نالهای سر به مهر اندر دهن پوشیده ام

4

قالب و قلبم خیالی در خیالی بیش نیست

خود ندانم بر چه چیز این پیرهن پوشیده ام؟

5

یاد او را بر دل و دل را به جان پیوسته ام

مهر او در جان و جان اندر بدن پوشیده ام

6

من که از دشمن سخن گویم، تامل کن که چون

ماجرای دوست را زیر سخن پوشیده ام؟

7

اوحدی، گر دوست خنجر میکشد دستش مگیر

گو: بزن، کز بهر شمشیرش کفن پوشیده ام

متن شعر کپی شد.