کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۹۸ - بیا، بیا که ز مهرت به جان همی گردم...

1

بیا، بیا که ز مهرت به جان همی گردم

به بوی وصل تو گرد جهان همی گردم

2

تو خفته ای، خبرت کی بود؟ که من هر شب

به گرد کوی تو چون پاسبان همی گردم

3

ملامت من بیدل مکن درین غرقاب

تو بر کناری و من و در میان همی گردم

4

به پیشگاه قبول تو راه نیست، مگر

رها کنی، که برین آستان همی گردم

5

هزار بار شدم در غم تو پیر، ولی

دگر به بوی وصالت جوان همی گردم

6

قدم به پرسش من رنجه کن، که هر ساعت

بسان چشم خوشت ناتوان همی گردم

7

لبت بشارت کامی به اوحدی دادست

درین دیار به امید آن همی گردم

متن شعر کپی شد.