کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۵۰۱ - چو چشمش راه دل می زد من بیدل کجا بودم؟...

1

چو چشمش راه دل می زد من بیدل کجا بودم؟

ز خود بیزار چون گشتم؟ برو ایمن چرا بودم؟

2

رفیقان گر زمن پرسند حال او که: چون گم شد؟

بغیر از من کرا گیرند؟ چون من در سرا بودم

3

معاذالله! کجا خواهم که: گم گردد دلم؟ لیکن

سخن بر من همین باشد که: با دزد آشنا بودم

4

دلم خود رفت و این ساعت دو چشم شوخ این خوبان

بجای دل مرا سوزد که: در دل من بجا بودم

5

به دست دیده بود آن دل، کنون گم گشت و چندین شد

که من با دیده در دعوی و با تن در قضا بودم

6

دل خود چون گذارد کس به دست چشم سرگردان؟

گر ازمن راست می پرسی، به صد چندین سزا بودم

7

به بالایی چنان دادن دل آشفته را هر دم

ز گمراهیست ورنه من چه مرد این بلا بودم؟

8

بریزد خون من هر لحظه، پس گوید: وفا بود این

گر این ها را وفا خوانند، پس من بی وفا بودم

9

مرنجانید، هشیاران، من مست پریشان را

که من پیش از پریشانی هم از جمع شما بودم

10

هوای عشق و آب چشم کی سازد غریبان را؟

ز من پرس این، که من عمری درین آب و هوا بودم

11

به ناچارست ازو دوری مرا این شیوه مستوری

نه خود را دور کردم یا تو گویی: پارسا بودم

12

نه امروزینه بود این مهر و امسالینه این سودا

که کار من به رسوایی بدین سان بود تا بودم

13

بسر برد اوحدی مردانه راه خویش و من مانده

که رد شهر زبون گیران به دامی مبتلا بودم

متن شعر کپی شد.