غزل · اوحدی
غزل شماره ۵۱۲ - به دکان می فروشان گروست هر چه دارم...
1
به دکان می فروشان گروست هر چه دارم
همه خنب ها تهی گشت و هنوز در خمارم
2
ز گریزپایی من چو خبر به خانه آمد
نتوان به خانه رفتن، که ز خواجه شرم دارم
3
ز جهانیان برآمد خبرم به می پرستی
کس ازین خبر ندارد که چه رند خاکسارم؟
4
سر بد پسندم آخر که چه فتنه کرد، دیدی
دل کژ گمان من بین که: هنوز امیدوارم
5
دل و دین و دانشی را، که به عمر حاصل آمد
همه کردم اندرین کار و بدان که: در چه کارم؟
6
مگرم دهند راهی به کلیسای گبران
که به خانقاه رفتم شب و کس نداد بارم
7
خبر عنایت او ز کسی شبی شنیدم
به امید آن عنایت شب و روز می گذارم
8
به قیامت ار برآید تن من ز خاک محشر
دل من ز شرمساری نهلد که: سر برآرم
9
بر اوحدی مگویید دگر حکایت من
چو نماند رخت و باری که به اوحدی سپارم