کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۵۳۵ - مرا مجال نباشد که: یار او باشم...

1

مرا مجال نباشد که: یار او باشم

مگر همین که: به دل دوستار او باشم

2

اگر بهر دو جهانش بها کنم یک موی

هنوز در دو جهان شرمسار او باشم

3

مرا به زهد و نماز و ورع چه میخوانی؟

بهل، که عاشق مسکین زار او باشم

4

چو خاک بر درش افتاده ام بدان امید

که: او گذر کند و در گذار او باشم

5

گمان مبر که: کنم رغبت بهشت مگر

به شرط آنکه هم اندر جوار او باشم

6

ز خون دیده کنارم پرست هر دم و نیست

امید آنکه دمی در کنار او باشم

7

دیار خویش رها کرده ام بدان سودا

که چون اجل برسد در دیار او باشم

8

کفن سیاه کنم روز مرگ، تا باری

پس از وفات همان سوکوار او باشم

9

کجا به اوحدی امید در توانم بست؟

من شکسته که امیدوار او باشم

متن شعر کپی شد.