کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۶۱۸ - چو دل نمی دهد از کوی دوست برگشتن...

1

چو دل نمی دهد از کوی دوست برگشتن

ضرورتست در آن آستان به سر گشتن

2

من از برای چنان آفتاب رخساری

چو سایه عار ندارم ز دربدر گشتن

3

چون در میان نتوان کرد دست با شیرین

ضرورتست چو فرهاد در کمر گشتن

4

اگر چه شد سخن عشق من به گیتی فاش

بدین سخن نتوانم ز دوست بر گشتن

5

گرم به تیغ زند چاره ای نمی دانم

بجز سپاس پذیرفتن و سپر گشتن

6

ازو به تیر قضا روی برنگردانم

ز دوست حیف بود خود بدین قدر گشتن

7

به دوست گوی که: رحمت کن، ای نسیم صبا

که نیست ممکن ازین دل شکسته تر گشتن

8

حدیث من همه عالم برفت و خلق شنید

وزین حدیث نخواهد ترا خبر گشتن

9

ندانمت که چه افیون فگنده ای درمی

که باز عادت ما حیرتست و سر گشتن

10

به جست و جوی تو آشفته می کنندم نام

ز بس به بازار و کوچه در گشتن

11

چو اوحدی سخن از آب دیده خواهد گفت

گزیر نیست حدیث مرا ز تر گشتن

متن شعر کپی شد.