غزل · اوحدی
غزل شماره ۶۸۷ - گر دهد یارت امان ایمن مشو...
1
گر دهد یارت امان ایمن مشو
ور ببخشاید، به جان ایمن مشو
2
آن زمان کت گوید: ای من جمله تو
جمله مکرست، آن زمان ایمن مشو
3
روی او را گر ببینی آشکار
باز خواهد شد نهان، ایمن مشو
4
گر کنارت، گوید: از زر پر کنم
تا نبندی در میان، ایمن مشو
5
وقت بیگاهست، ها! گامی بپوی
دزد همراهست، هان! ایمن مشو
6
گر شوی ایمن ز خوف دزد، نیز
از خلاف کاروان ایمن مشو
7
ور نماز و روزه گمراهت کند
از غرور این و آن ایمن مشو
8
چون نهد دیوانه ای دانات نام
عاقلی؟ خود را بدان، ایمن مشو
9
از کرامات ار بپری در هوا
از هوا و از هوان ایمن مشو
10
ای که اندر بی نشانی می روی
از حریف بی نشان ایمن مشو
11
اوحدی،چون سرش آمد بر زبان
سر نگه دار، از زبان ایمن مشو