کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۷۰۱ - ببخشا، ای من مسکین به دل در دامت افتاده...

1

ببخشا، ای من مسکین به دل در دامت افتاده

دلم را قرعه عشق و هوس بر نامت افتاده

2

ز هر سو فتنه ای برخاست در ایام حسنت، من

کجا ایمن توانم بود در ایامت افتاده؟

3

نمی افتد ترا در سر کزین جانب نهی گامی

مگر بینی سر ما را به زیر گامت افتاده

4

برآید شاخ مرجانی بروصد جا از آن قطره

که باشد وقت می خوردن ز لعل جامت افتاده

5

ترا چشمی چو بادامست و روز و شب من مسکین

چو شکر در گداز عشق از آن بادامت افتاده

6

مرا آرام دل بردند، چشمان تو، کی بینم

گذاری بر من مهجور بی آرامت افتاده؟

7

ترا عاشق فراوانست و بیدل در جهان، لیکن

سبوی ما شد از دیوار و تشت از بامت افتاده

8

قبا در بند تست، اما ندارد در کمر چیزی

هزاران پیرهن رشکست بر اندامت افتاده

9

ترا از مستی و عشق من آگاهی بود وقتی

که باشد دردی دردی چنین در کامت افتاده

10

به من گفتی که: هر روزت ببخشم زین دهن بوسی

کنون می بینمت زان وعده خیلی وامت افتاده

11

به دشنام اوحدی را یاد کردی، کی روا باشد؟

دعایی گفته آن مسکین و در دشنامت افتاده

متن شعر کپی شد.