غزل · اوحدی
غزل شماره ۷۰۶ - شب شد، به مستان اندکی تریاک بیداری بده...
1
شب شد، به مستان اندکی تریاک بیداری بده
رندان سیکی خواره را گر ساغری داری، بده
2
زین حرفهای لاله گون چون لاله میسوزد دلم
روی تو ما را لاله بس، ممزوج گلناری بده
3
اکنون که آب از کار شد، بر خیز و آب کار کن
بی کار منشین، ای پسر، آن باده کاری بده
4
امشب که در دیر آمدم، زنار باید بر میان
ای یار ترسا، حلقه ای زان یار زناری بده
5
مستی و مستوری بهم نیکو نباشد، دلبرا
یا پیش مستان کم نشین، یا ترک هشیاری بده
6
سالیست تا من بوسه ای زان لب تمنی میکنم
اکنون چو فرصت یافتم، عذرش چه می آری؟ بده
7
دانم نیاری کام دل پیش رقیبان دادنم
دشنام، باری، پیش تو سهلست، می یاری، بده
8
جانا، ز خوی تند خود، چون بی گناهم، هر نفس
صد بار بر دل می نهی، یک بوسه سر باری بده
9
از هر دو گیتی اوحدی چون عاشق زار تو شد
یا قصد آزارش مکن، یا ترک بیزاری بده