کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۷۲۸ - پدید نیست اسیران عشق را خانه...

1

پدید نیست اسیران عشق را خانه

کجاست بند؟ که صحرا گرفت دیوانه

2

چنان ز فرقت آن آشنا بنالیدم

که خسته شد جگر آشنا و بیگانه

3

نخست گفتمت: ای دل، به دام آن سر زلف

مرو دلیر، که بیرون نمی بری دانه

4

چه سنگ غصه که بر سر زنم حسودان را!

گرم رسد به دو زلف تو دست چون شانه

5

به نقدم از همه آسایشی برآوردی

پدید نیست که کامم برآوری، یا نه ؟

6

گرت شبی به سر کوی ما گذار افتد

مکوب در، که کسی نیست اندرین خانه

7

نه من اسیر تو گشتم، که هر کرا بینی

چو اوحدی هوسی می پزد جداگانه

متن شعر کپی شد.