غزل · اوحدی
غزل شماره ۷۳۷ - خانه صبر مرا باز برانداخته ای...
1
خانه صبر مرا باز برانداخته ای
تا چه کردم که مرا از نظر انداخته ای؟
2
هر دم از دور مرا بینی و نادیده کنی
خویش را نیک به جایی دگر انداخته ای
3
عوض آنکه به خون جگرت پروردم
دل من بردی و خون در جگر انداخته ای
4
ناوک غمزه بیندازی و بگریزی تو
تا ندانم که تو بیدادگر انداخته ای
5
گفته بودی که: دلت را به وفا شاد کنم
چون نکردی به چه آوازه در انداخته ای؟
6
باد را بر سر کوی تو گذر دشوارست
زان همه دل که تو بر یک دگر انداخته ای
7
آن سواری تو، که در غارت دل صد نوبت
رخت جان برده و بارم ز خر انداخته ای
8
ای بسا سوخته دل را! که به پروانه غم
آتش اندر زده چون شمع و سر انداخته ای
9
ز اوحدی دل سر زلف تو ببر دست و کنون
نیست در زلف تو پیدا، مگر انداخته ای؟