کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۷۷۲ - جان را ستیزه تو ندارد نهایتی...

1

جان را ستیزه تو ندارد نهایتی

خوبان جفا کنند ولی تا به غایتی

2

سنگین دلی، و گرنه چنین درد سینه سوز

در سینه تو نیز بکردی سرایتی

3

دارم شکایت از تو، ولی منع میکند

حسن وفا که: باز نمایم شکایتی

4

روی زمین چو قصه فرهاد کوهکن

پر شد حکایت من و شیرین حکایتی!

5

خود چیست کشتن چو منی؟ کاهلی ز تست

تا هر زمان مرا بنسوزی ولایتی

6

از گفت و گوی دشمن بسیار باک نیست

گر باشدم ز لطف تو اندک حمایتی

7

زان زلف کافرانه مرنج، اوحدی، دگر

کز کافری بدیع نباشد جنایتی

متن شعر کپی شد.